بسمالله...
سلام!
+
این را اینجا برای تو مینویسم عزیزم و بدان که دلم میخواست بشود آخر هر سال تحصیلی، این نوشته را بدهم دست بچههایی که یک سال من را دیدهاند.
من همیشه پرهیز داشتم از این که کسی فکر کند دارم کنترلش میکنم. بابت این رویهام خیلی جاها برچسبِ کاکتوس بیاحساس هم خوردهام. خیلی جاها آدمها به بیمسئولیتی هم متهمم کردهاند اما من ترجیح دادهام سعی کنم کنترلگر نباشم؛ مثلاً کسی راجع به چیزی ازم سئوال پرسیده که فکر میکرده در آن سررشتهای دارم. گزینههای ممکن را شرح دادهام، انتخاب خودم را گفتهام، نقاط مثبت و منفی هر گزینه را به قدر عقلم شمردهام و همین.
من اعتراف میکنم که ترسیدهام از شنیدن این حرف:《تو نذاشتی.》 میخواهم به تو بگویم عزیزم، بشنو، بگرد، بشناس.
من وظیفه دارم چیزی که فکر میکنم درست است را در زندگی خودم عملی کنم. من وظیفه دارم به تو نشان بدهم که یک راه زندگی چیست اما تو برو و بگرد و راهت را پیدا کن.
من؟
من دعا میکنم طوری زندگی کرده باشم که تو دلت بخواهد راه درست را آزمایش کنی. کابوس من این است که روزی تو به من بگویی راهت را نیافتی چون من نگذاشتم.
تو برو و بگرد عزیزم. قبل از انتخابهای بزرگت بگرد. انتخابهای بزرگ، تو را میخواهند؛ خودِ خود تو را.
پ.ن:
گویا آدمیزاد باید احساسات را در خودش متابولیزه کند. غم سراغش بیاید و بنشیند و نرود، خشم بیخ گلویش را بگیرد و صبر را تجربه کند، خوشی بیاید و راهش را شبیه یک جرقهی متصاعدشده از آتش جوشکاری توی دل آدم باز کند و خاموش شود.
آن روز و در راستای تفکرات بیسروته فکر میکردم که شاید دوستی و ارتباط نه تنها مثل مدل اتمی بور، لایه لایه است بلکه حالتی تشکیکی دارد. رابطهها غلیظاند و رقیق میشوند.
برچسب:
نویسنده: مبین احمدپور
تاريخ: يکشنبه
2 بهمن
1401 ساعت: 16:05